![]() |
![]() |
|
|
I'm ready to die.
will anybody have a good suggestion? contact me as soon as possible. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 مرداد1384ساعت 2:39 AM توسط سارا س |
|
|
توی یک مقاله در مورد رژیم های پاتریمونیال (موروثی) نوشته بود که در این نوع حکومت، حاکم ظل الله (=سایه ی خدا) است و مخالفت با او مخالفت با خداست.
هر چی فکر کردم نفهمیدم که چطور ممکنه چیزی که اصلا وجود مادی نداره،سایه داشته باشه...نکنه که خورشید ما بر متافیزیک و ماورا الطبیعه هم می تابه؟! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 مرداد1384ساعت 11:54 AM توسط سارا س |
|
|
"...نامت سپیده دمی ست که بر پیشانی آسمان می گذارند..."
دستهایت طعم گس خرمالو را شیرین می کرد...سفیدی های آسمان را می شمردی،آسمان من هنوز شب نداشت...سرخی آب را زلال می کردی،حوض ما ماهی نداشت...شکوفه ها،سبز بودند و آسمان زیر پای تو در ابرهایش فرو می رفت...دستهایم را به آسمان بلند کردم،"من" ی که در دل تو بود،در آسمان من هم نبود...گفتم،گریه کن...چشمانت اشکی نداشت...گفتم،گریه کن...لبخندت تلخ تر بود...اشک های من زیر باران آبی می شدند و دستهای تو خاکستری چشمانت...گیسوانم،موج شد...موج دریا...قایقت زیر نور مهتاب می سوخت...چراغ ها خاموش می شدند،تیره می شدند...و زندگی روی آب موج می خورد...خاکستری دستانت را دیدم،سبز می شد،غرق می شد،موج می شد...گفتی،روی پل ابهامی ست،طناب ها پاره خواهند شد...شانه هایم سنگین می شد...فرشته هایم مرگ می فروختند به خاک...صورتت رنگین کمان را تجربه می کرد...و خاکستری شدی،غرق شدی،موج شدی...گوش هایم فریاد می زدند...من در عمق سکوت رقیق شده بودم...سکوت...و گوش هایم هم چنان فریاد می زدند...تو مرده بودی...فرشته ای آن طرف تر ابهام می فروخت،عزراییل...روح زمان سرد بود...من خرمالویی را گاز زدم...طعمش را نشناختم...دانستم که تو مرده ای. و در سپیده دمی من از خواب خاکستری ات زاده شدم...کودکی چشم گشود...چه کسی چراغ هایش را روشن خواهد کرد...؟! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 21 مرداد1384ساعت 11:41 AM توسط سارا س |
|
سهم من این است، سهم من آسمانی است که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد، سهم من پایین رفتن از یک پله ی متروک است، و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن، سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره ها ست، و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید...؟!! چیزی نمی گوید.
هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد - هر روز. زندگی شاید ریسمانی ست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد - آویختن. زندگی شاید طفلی ست که از مدرسه برمی گردد - برگشتن. یا عبور گیج رهگذری باشد - گیج. که کلاه از سر برمیدارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید - بی معنی. صبح بخیر. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 مرداد1384ساعت 10:57 PM توسط سارا س |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 13 مرداد1384ساعت 9:2 PM توسط سارا س |
|
احتمالا با ۲۰ تا صفر جلوش...................................................................... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 مرداد1384ساعت 11:39 PM توسط سارا س |
|
اصلا به من چه...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 7 مرداد1384ساعت 1:57 PM توسط سارا س |
|
|
...مرا در ذهنم شناور می کنی...شناور در ابهام...ابهامی که از آن فرار
می کنم...فلسفه ی زبان.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 2 مرداد1384ساعت 12:59 PM توسط سارا س |
|
|
آزادی هایی که فوران می کند,ذهن هایی که خالی می شود,و نگاه هایی که ثابت می ماند...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 مرداد1384ساعت 9:1 AM توسط سارا س |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
Hey,Guess who's back,back again...? I AM BACK.
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 بهمن 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 |
| پیوندها |
|
T-cup دغدغه های دو دختر 18 ساله قاصدک رهگذر نت عشق مرشد و مارگریتا فانوس خیال |
|
RSS
|