![]() |
![]() |
|
|
حرفهام مث مولکولهای گاز توی ظرفهای شیشه ای دربسته،توی سرم دور می زنند.به دیواره ها می خورند.تغییر جهت می دند.به هم میخورند.از هم انرژی می گیرند.به هم انرژی می دند.سرعت می گیرند...سرعت زیاد...خیلی زیاد...سرم می خواد منفجر شه.اما انگار دهنم قفل شده.هیچ حرفی ازش خارج نمیشه. می خوام حرفهام رو برای همیشه تو ذهنم دفن کنم.می خوام اینحرفها رو با تمام حس نوستالژیکی که توی وجودشون دارند،بذارم توی سرم بمونند.شاید بتونم این طوری خاطره های مرده ام رو فراموش کنم.شاید بتونم توی مرداب کثافتی که برای خودم ساخته ام با آرامش فرو برم...شاید بتونم زودتر بمیرم... ای کاش افکارم می تونستند روزنی از راه دهان به دنیای بیرون باز کنند.یا نه.شاید که بتونم روی کاغذ بیارمشون،یا که ازشون یه پست بسازم و بذارم توی وبلاگ. اما می ترسم...می ترسم که اگه آزادشون کنم.اگه از توی سر ورم کرده ام بکشمشون بیرون و بریزم روی کاغذ،ببینم که جز سایه ای از افکاری که روزی چه عزیز بودند،چیز دیگه ای نمونده...همه ساییده شدند...همه مردند... می خوام برم یه جا کهبتونم حرفهای نامفهومم رو فریاد بزنم. به کی بگم؟! من کلی حرف برا گفتن داااااااااارررررررممممم...................
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 4:8 PM توسط سارا س |
|
|
من تنهايم، و تنهاييم چه بزرگ است. والنتاين فريبي بيش نيست. كسي جز من نمي تواند مرا دوست بدارد... تو به تصویری چه کودکانه دل باخته ای منو اونجوری که در باور خود ساخته ای تو و نقشی که چه دوره از من نقش ماهه توی آب روشن توی رویایی مث بیداری تو می خوای که ماهو از برکه بیای برداری....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 3:41 PM توسط سارا س |
|
|
سلام،اینجا پلی تکنیک،بوفه ی عمران. سر یه میز پلاستیکی سبز،روی یه صندلی سبز از همون جنس،کنارشیشه های مات و کثیف بوفه نشسته ام.شیشه های معلوم نیس چی گرفته،یه جاده به سمت نمای "فراخ" دانشکده پلیمر نشون می دند.محوطه پر از گربه ست.در سایز ها و رنگ های مختلف.خیلی وقته که دیگه از این گربه ها نمی ترسم.شاید از اون وقتی که نوشین به خاطر تزسم از گربه ها مسخره م می کرد و می گفت،با همین رتبه م از لج تو هوا فضا ی امیرکبیر و میارم.اون جا پر گربه ست.میام و آبروتو جلوی همه می برم...!اون وقت هنوز دو هفته به اعلام نتایج مانده بود و نوشین همچنان امیدوار به امیرکبیری شدن... یادم نمی ره قیافه ی مسخره ی اون گربه ای که یه بار آورد،گرفت جلوی صورتم...نمی تونم بگم که در اون لحظه چه احساسی داشتم.از اون موقع تا یک هفته باهاش حرف نزدم...!! میز روبه روم یه پسره داره می سیگاره.اینجا توی بوفه،همه یکی یه نخ سیگار دستشونه.یاد mir و zippo می افتم که همیشه میاند اینجا و یک بسته،شاید کمتر شاید هم بیشتر،خالی می کنند و به یاد meteora...من هم یه وقت دوست داشتم یه جا به کثیفی و مزخرفی مث اینجا پیدا می کردم و سیگار به دست می شدم،ولی از وقتی که...Bخیال.به هر حال دیگه برام جذابیتی نداره...شاید اون وقت خیلی بچه بودم که همچین چیزی رو دوست داشتم...
با هر کلمه که می نویسم یاد بهمن پوروطن می افتم.اومدم اینجا که خودم رو از فکر اون لعنتی خلاص کنم...اما انگار نمی شه.یاد نمره ی مبانی که باید بگیرم،اما تقریبا مطمئنم که نمی گیرم.بعد یاد این می افتم که در آخریم ساعات انتخاب واحد ترم بعد،برنامه سازی پیشرفته با پوروطن رو حذف کردم.با حرف حمیدرضا حسینی و بقیه ی سال بالایی ها خر شدم و پیشرفته رو با باقری گرفتم.کاملا مطمئنم که پشیمون می شم.همیشه همین طوره.من از کارهایی که می کنم زیاد پشیمون می شم.حتی در لحظه هم از حذف کردن درس پوروطن پشیمون بودم...هرقدر هم که درس گرفتن با پوروطن سحت و پدر در آر باشه،سارا یی که از این سختی ها فرار کنه،دیگه سارا یی که من می شناسم نیس...پس من چرا اون کار رو کردم؟ نمی دونم،شاید از بس که خر و احمقم.می دونم که دلم واسه پوروطن تنگ می شه... :(( p.s : شاید آخر هفته برم esf.شنبه می خوام برم صنعتی اصفهان دوستهام رو ببینم...آخ که دلم لک زده واسه یه قطره وطن...این heavyrain هم امروز بدجور حالمو گرفت...لعنت بهش وقتی که خالی می بنده.... سارا . یک غروب سرد «بهمن»
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 6:13 PM توسط سارا س |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
Hey,Guess who's back,back again...? I AM BACK.
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 بهمن 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 |
| پیوندها |
|
T-cup دغدغه های دو دختر 18 ساله قاصدک رهگذر نت عشق مرشد و مارگریتا فانوس خیال |
|
RSS
|