تبليغاتX
درفش سیاه
از یه هفته ی قبل که اطلاعیه هاش رو به در و دیوار دانشگاه زدند،همه توی آب و تاب کیک ۱۱۴ کیلویی بودند. ۲۶  فروردین ساعت ۱۳ جلوی آمفی تئاتر مرکزی.  کیک؟ برای چی؟ مناسبتش چیه؟ جریان چیه که این قدر دست و دلباز شدند؟

 شنبه از صبح جلوی سلف ۱ خبرایی هست.آهنگ گذاشتند و معلومه که در تدارک جشنی هستند.یه جا نوشتند به اونایی که تمام یا قسمتی از اسمشون اسم "پیامبر اعظم" باشه یک شاخه گل اهدا می شه.بالاحره انگار مناسبت این کیک هم داره معلوم میشه.هرکس می خواد یه جور اسمشو به اسم "پیامبر اعظم" بچسبونه!همه نیست که اهوایی یک شاخه گل باشه با یه زانتیا.مهم اینه که به طریقی مشغول چیزی باشند.مهم اینه که بهانه ای برای خندیدن پیدا شه...

یکی دو ساعت بعد جلوی سلف ۱ جمعیتی دیده می شه.یکی رفته بالا و داره روضه می خونه.می گن این حاج آقا فلان بن فلانه.این هم روضه نیست.مداحیه.می گم مهم نیست،من از این اسمها سر در نمیارم.این جماعت هم صدای دست زدنش با صدای سینه زدنش فرقی نمی کنه.

جمعیت به حداکثر رسیده.دور چارچوب مربعی که جلوی شیشه های سلق ۱ گذاشته شده،جمع شدند.این صحنه یعنی بالاخره کیک اومد! به زحمت از لابالای جمعیت سرک می کشم تا کیک رو ببینم.زرد و زشته.آدم رو یاد کیک زرد انرژی هسته ای می ندازه.با شمایل مسجد و مناره های سبزی که روش ساختند،ترکیب جالبی از مناسبت ها رو ایجاد کردند.بالاخره می رسم به اون جلوها.جمعیت به شیوه ی الیور تویست و رفقاش دور چارچوب فلزی جمع شدند وتوی سرو مغز خودشون می زنند که به جلو برسند و دست دراز کنند،شاید دستی از غیب یه ظرف کیک توی دستشون گذاشت. یه لحظه فکر می کنم که نرم بگیرم.ولی بعد می گم ببینم جلو چه خبره! بازم خیلی مهم نیست که اهدایی چی باشه،مهم اینه که حق مسلم شون رو بگیرن.به هر قیمتی!

 اون هایی که ردیف جلو ند و نزدیک به توی عالم دبگه ای ند.کلی دوربین عکاسی و فیلم برداری و دیجیتال و ... دارند فیلم می گیرند و مصاحبه می کنند.برای چی؟ به چه مناسبت؟به خاطر اون گنبد و مناره ؟ به خاطر کیک؟ صد البته نه.به خاطر اینکه انرژی هسته ای حق مسلم ماست! ایتجاست که می فهمی مناسبت این کیک چیه.باید کیک بخوری تا مثل سگ اون جمله ی لعنتی رو پارس کنی.باید مثل حیوان بری جلو دست دراز کنی تا وقتی  کیک گرفتی و فهمیدی که حق گرفتنی ست،نه دادنی،در مورد اون یکی حقت هم جلوی دوربین نظر بدی.مثل امضا گرفتن از یه آدم در حالت مستیه...

پس بنوشیم به سلامتی اونایی که به ما کیک می دند! اونایی که ه اسم ما مثل حیوان حق گدایی می  کنند. کیک ۱۱۴ کیلویی گوارای وجودتان!

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 2:17 PM  توسط سارا س | 
...مهم اینه که خودتو نبازی،به خودت بگی این شتریه که در هر خونه ای خوابیده.هرچند که تحمل مقدماتش سخت باشه،خیلی سخت،ولی در نهایت رهایی و آرامش در انتظارته،اگه توی تمام زندگی یه چیز باشه که بتونم روش قسم بخورم همین رهاییه،همین نهایت،عمق زندگی،ته ته زندگی،آخر خط زندگی...

اون لحظه رو یش خودم مجسم می کنم.اول رنج می کشی،رنج زیاد،بعد یه باره همه چی تموم می شه،مثل لحظه ای که گریه تموم میشه،گلوت خالی میشه از بغض،قلب خالی میشه از درد،چشم هم خالی از اشک،فقط یه احساس تلخی شیرین انگار توی هوا معلق می مونه ... یک حس ناب که دورت رو می گیره ...توی اون حسی که مثل اسمم ناب و خالصه به رواز در میام.خیلی آروم و سبک...و بهد نرم نرم شروع می کنم به خندیدن،خیلی آروم...مثل خنده ی نازکی که آخر گریه میاد،خودم رو در آغوش می گیرم . خیلی آروم شروع به خنده می کنم...خنده به خودم،به رنجم،به آدمهایی که تا چند لحظه ی یش دورم رو گرفته بودند...طفلی ها الان چه حالی دارند...اما ،خیلی هم مهم نیست،خودشون بالاخره یه روز می فهمند،همین آدم ها رو تصور می کنم با لباس های مشکی...با کلی آدم دیگه،دور تا دور یه تکه سنگ ایستاده اند...شاید بارون میاد،شاید هوا آفتابی باشه،یا که ابری...هرچی هست برای همه ی اونایی که اونجا وایسادند،یه حال و هوای خاصی داره.شاید یه جور سنگینی تو وجودشون احساس می کنند،اما مهم نیست ...همه ی اینها بالاخره یه روز می فهمند،می فهمند که بازی خوردند...اون وقته که اونها هم مثل من در پایان یک حس تنهایی و رنج عمیق،نرم نرم شروع به خندیدن می کنند...اون وقته که همه در آغوش خودشون به آرامش ابدی می رسند...فقط حیف که من دیگه مرده ام و نمی تونم اون آدم ها رو با لباس های مشکی خنده دارشون ببینم...خنده های نرم نرم...

                     ...افسوس من مرده ام و شب

                                                              هنوز هم

                                                                           گویی ادامه ی همان شب بیهوده است...

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 9:29 AM  توسط سارا س |