تبليغاتX
درفش سیاه - روانشناسی یک ترس
  •  بعضی از گربه ها سیاه و سفیدند.بعضی هاشون خیلی چاق ند.بعضی ها بر عکس این قدر لاغرند که می شه استخوان هاشون رو شمرد.بعضی ها همیشه مو به تن شون سیخ هست.و بعضی ها شون هم چشمهاشون همیشه برق می زنه.اما یک ویژگی که بین همه شان مشترکه این هست که تقریبا همه شون ترسناک ند...
  •  گاه به گاه ناگهان جلوم ظاهر می شند.مثلا از توی اتاق می رم تو آشپزخونه یهو می بینم یکی شون وقیحانه روی میز آشپزخونه نشسته.گاهی هم هستند ولی تو یه باره متوجه شون می شی.مثلا داری از توی یه کوچه ی تنگ رد می شی یه دفعه برمی گردی و می بینی پشت سرت و درست بالای دیواری که همین الان از کنارش رد شدی یه گربه ی چاق و چله نشسته.بعضی وقت ها خودشون رو نمی بینی،فقط صداشون رو می شنوی.مثلا بعضی شب ها از صداشون خوابت نمی بره.آخر دست پا می شی می ری دم پنجره و نگاه شون می کنی.یکی شون رو ۴ تا پاش( شاید هم ۴ تا دستش) خیز برداشته و موهاش سیخ شده.از اون وحشی هاست.یکی دیگه از ترس اون یکی یه گوشه خزیده و تو خودش جمع شده.داره ناله می کنه،عین یه نوزاد ۷-۸ ماهه.اولش دل آدم رو می سوزونه ولی می دونی این هم اگه از جاش بلند شه مث اون یکی وحشی میشه...
  •  اما خب،بدترین حالت، اون وقتی هست که نه خودشون هستند و نه صداشون،ولی تو ذهنت همین طور تداعی می شند.مثلا بعضی وقت ها به سرت می زنه که یه گربه زیر صندلی ت نشسته.ته دل داری به خودت فحش می دی،ولی این که می دونی چه خری هستی هم مانع از این نمی شه که ۳۰ ثانیه یه بار زیر صندلی رو نگاه نندازی.گاهی وقت ها اصلا خوشت میاد تصورشون کنی...یکی از اون لاغر و وحشی ها با پنجول های دوراز و نخراشیده با چشمهای براق و با موهای سیخ سیخی رو دوست داری تصور کنی  که یهو از پنجره ی اتاق می پره تو.بعد به  خودت نگاه می کنی که سر جات میخ شدی...از ترس.که ذره ذره ی وجودت می خواد جیغ بزنه.مو به تنت سیخ شده.بعد آروم آروم گربه رو میاری جلوتر.در ۷ متری،۵ متری،۲ متری تصورش می کنی.و بالاخره میاریش تا زیر صندلی که روش نشسته ای...من همه ی بدنم منقبضه. تصورش حتی جلوی تایپ کردن رو هم می گیره.احساس می کنم داره می پره و معده ام رو چنگ می زنه...آآآآآآآآآآآآآآ...من از ترس تو خودم جمع می شم.ولی جیغ نمی زنم.آخه مگه هیچی هم ترس داره...اصلا من دیوونه شده ام.مگه نه؟
  •  تا یک هفته ی دیگه،احمدی نژاد همراه با نتایج کنکور از راه می رسند.در حالی که من نشسته ام و به گربه فکر می کنم...می گن یکی از همین روزها آب تهران رو به مدت ۶ ساعت قطع می کنند که احمدی جون رو ببرند حمام...نمی دونم این چمران که همه جا همراه احمدیه،توی حمام هم باهاش می ره یا نه؟! در این صورت ۶ ساعت به ۱۲ ساعت تبدیل می شه...

 اصلا به من چه...  ...هنوز هم یه گربه زیر صندلی مه...من یه مازوخیست واقعی ام...

+ نوشته شده در  جمعه 7 مرداد1384ساعت 1:57 PM  توسط سارا س |