تبليغاتX
درفش سیاه - عاقبت یک سوررئال...
"...نامت سپیده دمی ست که بر پیشانی آسمان می گذارند..."

دستهایت طعم گس خرمالو را شیرین می کرد...سفیدی های آسمان را می شمردی،آسمان من هنوز شب نداشت...سرخی آب را زلال می کردی،حوض ما ماهی نداشت...شکوفه ها،سبز بودند و آسمان زیر پای تو در ابرهایش فرو می رفت...دستهایم را به آسمان بلند کردم،"من" ی که در دل تو بود،در آسمان من هم نبود...گفتم،گریه کن...چشمانت اشکی نداشت...گفتم،گریه کن...لبخندت تلخ تر بود...اشک های من زیر باران آبی می شدند و دستهای تو خاکستری چشمانت...گیسوانم،موج شد...موج دریا...قایقت زیر نور مهتاب می سوخت...چراغ ها خاموش می شدند،تیره می شدند...و زندگی روی آب موج می خورد...خاکستری دستانت را دیدم،سبز می شد،غرق می شد،موج می شد...گفتی،روی پل ابهامی ست،طناب ها پاره خواهند شد...شانه هایم سنگین می شد...فرشته هایم مرگ می فروختند به خاک...صورتت رنگین کمان را تجربه می کرد...و خاکستری شدی،غرق شدی،موج شدی...گوش هایم فریاد می زدند...من در عمق سکوت رقیق شده بودم...سکوت...و گوش هایم هم چنان فریاد می زدند...تو مرده بودی...فرشته ای آن طرف تر ابهام می فروخت،عزراییل...روح زمان سرد بود...من خرمالویی را گاز زدم...طعمش را نشناختم...دانستم که تو مرده ای. و در سپیده دمی من از خواب خاکستری ات زاده شدم...کودکی چشم گشود...چه کسی چراغ هایش را روشن خواهد کرد...؟!

+ نوشته شده در  جمعه 21 مرداد1384ساعت 11:41 AM  توسط سارا س |