![]() |
![]() |
|
|
حرفهام مث مولکولهای گاز توی ظرفهای شیشه ای دربسته،توی سرم دور می زنند.به دیواره ها می خورند.تغییر جهت می دند.به هم میخورند.از هم انرژی می گیرند.به هم انرژی می دند.سرعت می گیرند...سرعت زیاد...خیلی زیاد...سرم می خواد منفجر شه.اما انگار دهنم قفل شده.هیچ حرفی ازش خارج نمیشه. می خوام حرفهام رو برای همیشه تو ذهنم دفن کنم.می خوام اینحرفها رو با تمام حس نوستالژیکی که توی وجودشون دارند،بذارم توی سرم بمونند.شاید بتونم این طوری خاطره های مرده ام رو فراموش کنم.شاید بتونم توی مرداب کثافتی که برای خودم ساخته ام با آرامش فرو برم...شاید بتونم زودتر بمیرم... ای کاش افکارم می تونستند روزنی از راه دهان به دنیای بیرون باز کنند.یا نه.شاید که بتونم روی کاغذ بیارمشون،یا که ازشون یه پست بسازم و بذارم توی وبلاگ. اما می ترسم...می ترسم که اگه آزادشون کنم.اگه از توی سر ورم کرده ام بکشمشون بیرون و بریزم روی کاغذ،ببینم که جز سایه ای از افکاری که روزی چه عزیز بودند،چیز دیگه ای نمونده...همه ساییده شدند...همه مردند... می خوام برم یه جا کهبتونم حرفهای نامفهومم رو فریاد بزنم. به کی بگم؟! من کلی حرف برا گفتن داااااااااارررررررممممم...................
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 4:8 PM توسط سارا س |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
Hey,Guess who's back,back again...? I AM BACK.
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 بهمن 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 |
| پیوندها |
|
T-cup دغدغه های دو دختر 18 ساله قاصدک رهگذر نت عشق مرشد و مارگریتا فانوس خیال |
|
RSS
|