تبليغاتX
درفش سیاه -
...مهم اینه که خودتو نبازی،به خودت بگی این شتریه که در هر خونه ای خوابیده.هرچند که تحمل مقدماتش سخت باشه،خیلی سخت،ولی در نهایت رهایی و آرامش در انتظارته،اگه توی تمام زندگی یه چیز باشه که بتونم روش قسم بخورم همین رهاییه،همین نهایت،عمق زندگی،ته ته زندگی،آخر خط زندگی...

اون لحظه رو یش خودم مجسم می کنم.اول رنج می کشی،رنج زیاد،بعد یه باره همه چی تموم می شه،مثل لحظه ای که گریه تموم میشه،گلوت خالی میشه از بغض،قلب خالی میشه از درد،چشم هم خالی از اشک،فقط یه احساس تلخی شیرین انگار توی هوا معلق می مونه ... یک حس ناب که دورت رو می گیره ...توی اون حسی که مثل اسمم ناب و خالصه به رواز در میام.خیلی آروم و سبک...و بهد نرم نرم شروع می کنم به خندیدن،خیلی آروم...مثل خنده ی نازکی که آخر گریه میاد،خودم رو در آغوش می گیرم . خیلی آروم شروع به خنده می کنم...خنده به خودم،به رنجم،به آدمهایی که تا چند لحظه ی یش دورم رو گرفته بودند...طفلی ها الان چه حالی دارند...اما ،خیلی هم مهم نیست،خودشون بالاخره یه روز می فهمند،همین آدم ها رو تصور می کنم با لباس های مشکی...با کلی آدم دیگه،دور تا دور یه تکه سنگ ایستاده اند...شاید بارون میاد،شاید هوا آفتابی باشه،یا که ابری...هرچی هست برای همه ی اونایی که اونجا وایسادند،یه حال و هوای خاصی داره.شاید یه جور سنگینی تو وجودشون احساس می کنند،اما مهم نیست ...همه ی اینها بالاخره یه روز می فهمند،می فهمند که بازی خوردند...اون وقته که اونها هم مثل من در پایان یک حس تنهایی و رنج عمیق،نرم نرم شروع به خندیدن می کنند...اون وقته که همه در آغوش خودشون به آرامش ابدی می رسند...فقط حیف که من دیگه مرده ام و نمی تونم اون آدم ها رو با لباس های مشکی خنده دارشون ببینم...خنده های نرم نرم...

                     ...افسوس من مرده ام و شب

                                                              هنوز هم

                                                                           گویی ادامه ی همان شب بیهوده است...

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 9:29 AM  توسط سارا س |