![]() |
![]() |
|
|
...همیشه دلم می خواست تو زندگی م آدم معتدل ومیانه رویی باشم.دوست داشتم بیشتر از دیگران بفهمم و کمتر از دیگران واکنش نشون بدم..تازگی دارم می فهمم که این سالهایی که گذشت تا چه حد از این هدف به دور بودم...دارم کم کم به آرامش می رسم.به همون تعادل دلخواه،اینو با عمق وجود احساس می کنم...ولی خیلی سخته که به خودم بقبولونم رفتار تا به امروز چقدر بچگانه بوده.من پتانسیل بهتر از این رو داشتم،اما انگار این همه سال مسخ شده بودم...در اوج جو دست و پا می زدم...یعنی این همه سال هیچ بوده...انگار داشتم با چاقوی میوه خوری پوست درخت رو می بریدم به امید این که درخت بالاخره یک روز می افته...بیهوده.بی خاصیت.نفهم...
چقدر فهمیدن سخته.مثل همون کرمی شدم که همراه بقیه از تل کرمها بالا رفت وبالا رفت،به خیال اینکه وقتی رسید به اون بالا تبدیل به پروانه می شه...بالاخره رسیدم به اون بالا.ای خدایی که دیگه مطمئنم اونت بالا تو آسمونها ننشستی! می خوام فریاد بزنم و به هم قطارهام،به همه ی اونایی که تو این خط با هم بودیم،بگم که این راهش نیست.تورو خدا بالاتر نیاید...اینو کسی بهتون میگه که خودش در شرف پروانه شدنه...شما رو به اون خدایی که مطمئنم وجود نداره زندگی رو اینقدر پوچ نکنید...! امروز meteora ی خودمو دیدم...دلم براش تنگ شده.حتی وقتی که پیشم بود هم دلم براش تنگ شده بود.نمی دونم اون دیگه meteora ای که بود نیست یا من سارای همیشگی نیستم.شایدم هر دو...راست می گفت اونی گفت همه مون تغییر کردیم.حتی T-cup سنگی.اونی که هیچ وقت مث ما دوتا جوگیر نمی شد...یه بار آخرین روزهای پیش دانشگاهی رو که می گذروندیم توی دفترم نوشتم "خیلی سخته که از 4 دبیرستان رفتنمون فقط یه مشت عکس و فیلم و خاطره باقی بمونه..." . فیلمهای اون وقت رو که می بینم،یه بار ذهنم تاریک می شه.نمی دونم این فقط از دل تنگیه یا چیز دیگه ای.meteora هم نتونست فیلمارو تحمل کنه... می دونم ما همه از خود اون وقتمون متنفر شدیم.همه از همدیگه و از خودمون دور شدیم.این مدت نسبتا طولانی (حدود 1 سال) که هر کدوم افتادیم یه گوشه از دنیا تو تنهایی و غربت،فرصت خوبی بود برامون که به دور از جوگیری و قضاوتهای آلوده به تعصب،خودمون رو ،جمعمون رو ارزیابی کنیم.چی بودیم،چی داشتیم.حالا کی هستیم.ازون وقت برامون چی مونده...من فقط می گم هیچی جز یه مشت فیلم و عکس...و این اصلا طبیعی نیست...نه حرفی.نه تجربه ای.نه خاطره ی ویژه ای.و نه حتی دوستی چندان عمیقی...به جز ظاهر یه دوستی چی برامون مونده که بهش افتخار کنیم...؟ من و meteora آرمانهای مشترک زیاد داشتیم.اما حالا کدوممون به اون جایی که می خواستیم رسیدیم؟...وای که چقدر سرمون داغ بود.فکر می کردیم چقدر می فهمیم...آخه کثافت.تو چی می دونستی دنیا چه جور جاییه...؟ نمی دونستم.به جون خودم نمی دونستم...من هیچی از این دنیای لعنتی نمی دونستم...۱۸ سال توی خواب و خیال زندگی می کردم...حالا دیگه چه آرمانی.چه امیدی.چه اشتیاقی برام مونده.هیچی.حتی دیگه meteora م هم مال خودم نیست.شاید ما هیچ وقت مال هم نبودیم.فقط خیال می کردیم با هم دوستیم.خیال می کردیم از بودن با هم لذت می بریم.اما حقیقت اینه که هردومون در ظاهر زندگی مونده بودیم... روزگار شیرینی بود...گرچه که دلم نمی خواد دیگه تکرار شه.اون زمان گفتم خیلی بده تنها باز مانده ها همین فیلم و عکس ها باشند.اما حالا می گم کاش همینا هم نبودند...با اینکه خیلی دلم برا اون روزا تنگ میشه،ولی ای کاش ننگ اون روزهای تاریک عزیز دنبال ما نبود.دست کم خودمون رو موظف به دوستی های خنده دار نمی دونستیم... خاطره ی عزیز من تنها تو موندنی شدی... چشمک ستاره ها رو می شمردیم یادته.واسه تنهایی شب غصه می خوردیم یادته...یادته فکر می کردیم یه روز تو قحطی غزل دنیا مارو کم میاره...؟ meteora ی من.دیدی که در نهایت فقط ما موندیم برای هم...بیا با خودمون رو راست باشیم.بیا با هم دوباره شروع کنیم،بریم به عمق زندگی.بیا ظواهر و کنار بزنیم.بیا قبول کنیم زندگی بیشتر از فحش دادن و تیکه انداختن و به زحمت خندیدنه...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 5:16 PM توسط سارا س |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
Hey,Guess who's back,back again...? I AM BACK.
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 بهمن 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 |
| پیوندها |
|
T-cup دغدغه های دو دختر 18 ساله قاصدک رهگذر نت عشق مرشد و مارگریتا فانوس خیال |
|
RSS
|