تبليغاتX
درفش سیاه - تزویر
  • رو به قبله می شینیم.قرآن رو جلوی روم باز می کنم.سوره ی حمد رو می خونم.قرآن رو می ذارم روی سرم و از خدا می خوام که شیطان رانده شده را از من براند.می دانی چرا؟

چون من تزویرمیکنم- با تمام وجود. به آنچه که ذره ای به آن اعتقاد ندارم.

  • جلوی روم نشسته.چشماش از اشک سرخه.می خواد بره.به کجا؟ نمی دونم.تا کی؟ نمی دونم...می گه خیلی دوستت دارم.می گم من هم همین طور.می گه دلم برات تنگ می شه قد یه دنیا!.می گم من هم همین طور.سرم رو تمام مدت زیر انداخته ام و با صدای گرفته جوابمی دم تا خیال کنه از شدت گریه احوالم دگرگونه.می دونی چرا؟ چون اون نمی دونه که سر پایین افتاده ی من  برای دیده نشدن چشمهای بی اشکمه.

چون اون نمی دونه که من تزویر می کنم- با تمام وجود. به آنچه که ذره ای از آن دل خوشی ندارم.

  • یه مدته هر اتفاق خوب و بدی که برام می افته فقط لبخند می زنم.یعنی هیچی،هیچ وقت نمی تونه من رو غصه دار کنه.یه مدته به رغم این همه بدبختی که دور و برم رو گرفته،نشسته ام و به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرم و دایم به خودم می گم،آه...من بسیار خوشبختم.می دونی چرا؟

چون من همچنان تزویر می کنم- با تمام وجود.به آنچه که معنی اش رو ذره ای درک نمی کنم.

Just washing it aside,all of the helplessness inside,Pretending i dont feel misplaced...it's so much simpler than change.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 تیر1384ساعت 2:55 PM  توسط سارا س |