![]() |
![]() |
|
|
"کریم امامی هم رفت" راستش را بخواهید وقتی که برای اولین بار روی صفحه ی اول شرق این تیتر را دیدم گفتم ِ کریم امامی کیه دیگه؟! دوستان مستحضرند که اینجا تا بزرگی نمیرد ِ سخنی هم ازش به میان نمی آید.ولی جای بسی شکر است که دست کم بعد از افتخار آشنایی ش نصیب شد ِ و چه آشنا شدنی! چه کرد با من مسعود بهنود با معرفی نامه ای که ازش داد...وبگذاشتند ما را در دیده آب حسرت!این چند خط را نه در بزرگداشت کریم امامی و نه در تمجید از قلم بهنود می نویسم ِ چرا که گفته اند بارها و ما را نشاید سخن به تکرار گفتن. چیزی که سعی در به تصویر کشیدنش دارم شکاف بین نسل هاست ِ اما نه به آن معنی که همواره گفته اند و شنیده ایم ِ بلکه در مفهوم دو جوانی یا جوانی دو نسل.دو دوران که هیچ گاه یکدیگر را ملاقات نکردند...جوانی آنها و جوانی ما . سخن از زندگی ای است که نسل پیش از ما درنوردیده است و آنچه از آن که آلوده به خنده ها و شاید گریه های نسل بعد باقی می ماند و آنچه که فراموش می شود و در مناسبت هایی این چنین از میان خاکستر خاطرات سر بر می کند.چه بسا حقیقت آن نسل در همین خاطرات فراموش شده ولی از یاد نرفتنی باشد.شاید بهتر باشد به دنبال منشا الهامات آن نسل در حوض آبی که "صادق خان هدایت" به سخن بهنود ساعت ها به ماهی های قرمزش خیره می ماند و در میان کاج و صنوبرهای همسایگی رویایی ابراهیم گلستان و صادق چوبک جستجو کنیم. اما دریغ از نسلی که این خاطرات منطقه ی ممنوعه ی او ست. آه...که چه دورند از ما همه ی این توصیفات! نسل ما چه می داند از شهری که روزی اسطوره های الان ذهن ما این قدر واقعی در آن زندگی می کردند و چه بسا گاهی به تعبیر بهنود دور هم جمع می شدند و با هم آبگوشتی هم می خوردند! برای من غیرقابل تصور و حتی خنده دار است! مثل بازی های تیم منتخب جهان ! ...anyway... شاید بهتر باشداین فراموش شده ها رابه حال خود رها کنیم و به دنبال اسطوره ها در بیوگرافی ها و روزشمارهایی که نوشته اند - و کم هم نیست - بگردیم.شاید بهتر باشد روزگاری که بزرگترها از سر گذرانده اند را در زمان رها کنیم و آن ها را بشناسیم نه از خاطره شان که با آثاری که از خود برای ما گذاشتند و خواستند که ما آنها را این گونه بشناسیم.آن نسل و جوانی آن نسل چیزهایی دارد که ما هرگز نمی توانیم دریابیم.ما چه می دانیم "وقتی می گویند شهرمان تهران از کجا دلشان پرخون است". ما چه می دانیم که چه حسرتی است برای بهنودها گذر کردن از چهارراه حسابی و یا از کنارهای درختان کهن در مهتاب شبان و دیدن خانه ها بی صاحب خانه و دیدن شهر بی خانه ها...ما نمی دانیم چرا که از این همه زندگی تنها به نوستالژی خاطراتشان دست یافته ایم...ما نمی دانیم و نخواهیم دانست ِ چرا که با جوانی یک نسل نشاید پنجه در یقه افکندن! شاید فکر کنید که دارم بچگانه به قضیه نگاه می کنم.ولی بر من خرده نگیرید که آن تهران یا بهتر بگویم ایرانی که من شناختم حتی ذره ای و برای لحظه ای شبیه به شهر عزیز بهنود نیست.تنها ساختمان ها نیست که سر به فلک کشیده و صمیمیت حوض ها و باغ ها را ویران کرده.چیز دیگری در این گذر زمان گمشده است.این شهر و این کشور امروز انعکاس صدای آن روزهایند.اما نه به زیبایی عکس گل بر آب صاف.بلکه همچون تقلیدی توخالی و مضحک از آن روزها ست.و این نسل جوان یا جوانی این نسل اشباح گذشتگانی است که فریادهای خاموش "آزادی" شان در دل این شهر و کشور لانه کرده. - که شاید آن گمشده ی زمان و تغییرات همین فریاد یا همین "آزادی" باشد.از این رو با این که کوچه باغ های دنج شهر جای شان را به "هلهله ی برج ها" داده اند فریادهای آزادی همچنان زنده و همچنان خاموش است.جوانان امروز سایه های محو گذشتگانی هستند که هنوز هم نوستالژی جوانی شان اشک به پشت پلک ها می آورد. نسل ما به بهانه ی جوانی تصنعی و ارزشی شده اش به دنبال آزادی است...نمی دانم بهای این آزادی چقدر است ِ تنها امیدوارم به اندازه ای باشد که جوانی ما را نیز در ذهن نسل بعد حسرت برانگیز و دست نیافتنی کند و جوانان ما را اسطوره های دیگر برای آنها. و در آخر فراموش نکنیم که جوانی ما هر چه باشد ِ در نهایت مرگ است که با ما می ماند... روحشان شاد و یادشان پاینده. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 تیر1384ساعت 10:59 PM توسط سارا س |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
Hey,Guess who's back,back again...? I AM BACK.
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 بهمن 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 |
| پیوندها |
|
T-cup دغدغه های دو دختر 18 ساله قاصدک رهگذر نت عشق مرشد و مارگریتا فانوس خیال |
|
RSS
|